X
تبلیغات
دلنوشته ها


چند کلام زیبا!
تنها دو روز در سال هست که نمیتوانی هیچ کاری بکنی! 
یکی دیروز و یکی فردا .امروز را دریاب! 


خوبی بادبادک اینه که 
می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده
ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده .

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی 
یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی .
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند . 

http://www.pichak.net/



تاريخ : دوشنبه 1392/12/19 | 19:49 | نویسنده : انوشه قادری |

خسته و بی رمق و بی حوصله و احتمالا سرخورده و قهر و منتظر منت کشی ات بودم شاید... ننشستم دو زانو پای سجاده رو به درگاهت. چهارزانو هم نزدم که مراقبه کنم و نفس عمیق بکشم و به زمین و زمان لبخند بزنم. فقط خواستم بیایی همین جا کنار تخت بنشینی و باشی و گوش دهی. یا حتی روی لبه بالایی تخت.جایی که همیشه وحشی نگاهم بهش خیره می شود تا آرام می گیرد...هی گاد.

مدت هاست یادگرفته ام (یادم دادی) نیایش تو و بودن با تو نشستن و گریستن و زار زدن نیست. نیایش تو بلند شدن و فکر کردن و اندیشه کردن و حرکت کردن است. تقریبا مطمئن شده ام که توی همه ماجراها تو دست به سینه ، تکیه داده به دیوار ایستاده ای و نگاه می کنی آدم هایت چه می کنند. چه جوری از "آنی" که بهشان داده ای استفاده می کنند...آیا اصلا ازش استفاده می کنند!؟

تقصیر هیچ کس نیست. ما یاد گرفتیم اول از همه در جستجوی اندیشه پاک باشیم بعد سخن و عمل پاک. و از قضای روزگارت آن را در میان مومنیت نیافتیم. اغلب ترکیب ناهمگونی بودند از ریا و غرض و رشک و دورویی و بدترین اتفاق در حق انسانیت: سرکوب دائم خویشتن و دیگران. تقصیر هیچ کس نیست...

ما می رویم و می رویم. می گردیم و می گردیم . ما بارها و بارها توهین می شنویم ما تحقیر می شویم ما زخم می خوریم ما درد می گیریم ماغرورمان می شکند ما خودمان می شکنیم . ما محکوم می شویم چون یک رو بیشتر نداشتیم و درون و بیرونمان یکی شد. چون پاک و منزه نگه داشتن اندیشه ارزش بود.چون همیشه اول جلو رفتن و سلام کردن برایمان ارزش بود. چون خود را زنده و باطراوت نگه داشتن ارزش بود. چون به وقت شادی با آسودگی خندیدن ارزش بود. چون از روی آتش پریدن ارزش بود. چون خود خود بودن ارزش بود.چون زن بودن و به خود احترام و ارج نهادن و بابتش به کسی رشوه ندادن ارزش بود...

من حتی خنده ام می گیرد که دارم این حرف ها را می نویسم بس که خواسته هایی پیش پاافتاده و کوچک و کودکانه اند. بس که دم دستی اما اینقدر دورند...

 



تاريخ : یکشنبه 1392/06/31 | 16:36 | نویسنده : انوشه قادری |
دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت،آنكه لایق دوست داشتن است را دوست دارد...



تاريخ : دوشنبه 1392/03/27 | 23:1 | نویسنده : انوشه قادری |

لحظه ی دیدار نزدیک است ...


باز من دیوانه ام ، مستم !


باز می لرزد دلم ، دستم !


باز گویی در جهان دیگری هستم ...


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !


های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !


و آبرویم را نریزی ، دل !


ای نخورده مست ،


لحظه ی دیدار نزدیک است ...

اخوان ثالث



تاريخ : پنجشنبه 1392/03/23 | 23:42 | نویسنده : انوشه قادری |
چه می دانستم قلب ها بی خبر از عاطفه اند !
چه می دانستم باغچه ها پر از عریانیست !
چه می دانستم اینجا کعبه شان سنگیست !
چه می دانستم دیوار ها سایه ای از کور رنگیست !
چه می دانستم من از آن شب !
چه می دانستم وعده صبح سپید پوچ و تهیست !
چه می دانستم با نگاهت هیچ چشمی همراه نیست !
چه می دانستم زندگی از سر آغاز خودش آگاه نیست !



تاريخ : چهارشنبه 1392/03/22 | 9:44 | نویسنده : انوشه قادری |
مي قدم مي زنيم
کمي صحبت مي کنيم
کمي ميخنديم
کمي ناسزا مي گوييم
کمي مي دويم
کمي همديگر را قانع مي کنيم
.........
من و غمم را مي گويم
تصميم مي گيريم
کمي با هم زندگي کنيم
فقط کمي تنهاييم............!



تاريخ : چهارشنبه 1392/03/22 | 9:42 | نویسنده : انوشه قادری |
نگران حال این روزهای من نباش
من همین جا
میان پس مانده های دیروزم
شعری میسوزانم
واژه ای ورق میزنم
و گاهی !
میان سوز سکوت
اشکی گرم میریزم
و بی صدا !
جرعه جرعه مینوشم.
نگران حال این روزهای من نباش...



تاريخ : چهارشنبه 1392/03/22 | 9:41 | نویسنده : انوشه قادری |

کودکی من و تو چه زود بزرگ شد. آرزوهایی که آن روز در خاک پاک وطن پا گرفت ولی امروز اینجا به پایان رسید.روزهایی که نه پایان مشخص دارد و نه مکان مشخص.

دیروز که کودک بودیم چه سرخوش بودیم .اما امروز افسرده ایم زیرا که کودکی ایمان دچار قصه های تلخ شد. دوری , هجرت؛ فقر؛ اعتراض و آخرش !!!

این دنیا همیشه همینطور است. روزهای سختی ؛ روزهای تصمیم گیری؛ روزهای سخت ماندن یا رفتن؛روزهای انتخاب خاموشی و....

روزهای نوشتن آرزوها؛وعده هایی که دیگر نشان از بهار ندارند! زیرا که بهارمان پاییز شده.! هوانیست فضا نیست. بهار سرما به ارمغان آورده و این کودکی من؛ ما و اوست . کودکی که بین زمین و آسمان ماند؛ کودکی که در آن بین یخ زد!

همگی تماشاگر مرگ آروزهای ما هستند و چه بی صدا و مظلوم کودکی مان کشته شد.



تاريخ : یکشنبه 1392/03/12 | 19:35 | نویسنده : انوشه قادری |

دل



دلم می خواهد با قلمم که بی صدا فریاد می کند بنویسم:

  بنویسم از مردمانی که  در این دنیا زندگی را میگذرانند و هدفی کوچک برای زیستن دارند .
بنویسم از مردمانی که نمیدانند که نمیدانند و نمی خواهند که بدانند .
بنویسم از کسانی که دروغ را پایه ی بقای خود میدانند .
بنویسم از کسانی که به گمانِ خود عاشقند اما فرقش را با دوستــــ . داشتن نمیدانند .
بنویسم تا بدانند مردم دنیا ، که چه بیهوده مکانیستــــ . دنیا که برای بقایش انسان میکشند 



تاريخ : پنجشنبه 1391/10/21 | 18:58 | نویسنده : انوشه قادری |


گاهی عکسی را می سوزانیم
گاهی عکسی ما را می سوزاند
گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم
گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم..!

 




تاريخ : پنجشنبه 1391/04/15 | 21:15 | نویسنده : انوشه قادری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.