خیلـــــ ے از ماها…….
ماندیم پاے ڪســـــ ے ڪہ…….
ذره اے به ما اهمیت نداد……
و هیچوقتـــــ نفهمید دوستـــــ داشتڹ یعنـــــ ے چـــــ ے……
خیلـــــ ے از ماها ساختــــــــــیم……..
با بدیها و خوبـــــ ے هاے یك آدم……
ڪہ بہ همہ چیز فڪر ڪرد الا بہ ما…..
براے همہ وقتـــــ داشتـــــ الاّ براے ما…..
خیلی از ماها گذشــــــــــتیم……
از بدتریڹ خطاے بهتریڹ آدمهاےِ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺎڹ……
هماﻥ ڪسایـ ے ڪہ ﺩﺭسخت تریڹ …….
شرایط تنهاﻳﻣﺎﻥ گذاشتـڹ…..
خیلی از ماها بودیــــــــــم……..
وفادار بہ ڪســـــ ے ڪہ…..
بہ همہ پایبند بود الاّ ما……
ڪہ براش میمردیــــــــــم……
خیلـــــ ے از ماها شڪستــــــــــیم…….
بخاطر ڪســـــ ے ڪہ هیچوقتـــــ نفهمید……
تعهــــــــــد،دوست داشتڹ، گذشتڹ ینـی چـــــی……
خیلـــــ ے از ماها مدتها پیش مُردیــــــــــم…..
ﺩﺭ سڪوتـــــ ے ڪہ هیچوقتـــــ………
هیچ ڪس هیچ جوره درڪش نڪــــــــــرد❤️

❤️💛 ❤️💜



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۸ | 0:5 | نویسنده : انوشه قادری |
آرزو هایت را جایی یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیرود اما تو یادت میرود چیزی که امروز داری آرزوی دیروز توست

💛



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ | 23:51 | نویسنده : انوشه قادری |
من یک زنم چروکیده و آسیب پذیر. هر کس حتی یک کودک می تواند مرا شکست دهد. من شکست خورده به دنیا آمده ام. کلمات من، ناله های پیرمردی است که کتک می خورد

چرا هیچ کس کاری نمی کند؟ کسی که فتوا می دهد، مسلمان به کشور غیرمسلمان نرود بیاید و دیه دست و پای و سر شکسته را بدهد. بیاید دیه خون ریخته را بدهد. بیاید پول غصب شده ی انسان هایی بیچاره را پس بدهد. مدیون هستید. مدیون به اخلاق، مدیون به انسانیت.کجا هستید ای مدعیان؟ کجا هستید ای عقل کل ها؟ کجا هستید؟ کجا هستید؟ کجا هستید؟

 



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ | 14:11 | نویسنده : انوشه قادری |

خسته و بی رمق و بی حوصله و احتمالا سرخورده و قهر و منتظر منت کشی ات بودم شاید... ننشستم دو زانو پای سجاده رو به درگاهت. چهارزانو هم نزدم که مراقبه کنم و نفس عمیق بکشم و به زمین و زمان لبخند بزنم. فقط خواستم بیایی همین جا کنار تخت بنشینی و باشی و گوش دهی. یا حتی روی لبه بالایی تخت.جایی که همیشه وحشی نگاهم بهش خیره می شود تا آرام می گیرد...هی گاد.

مدت هاست یادگرفته ام (یادم دادی) نیایش تو و بودن با تو نشستن و گریستن و زار زدن نیست. نیایش تو بلند شدن و فکر کردن و اندیشه کردن و حرکت کردن است. تقریبا مطمئن شده ام که توی همه ماجراها تو دست به سینه ، تکیه داده به دیوار ایستاده ای و نگاه می کنی آدم هایت چه می کنند. چه جوری از "آنی" که بهشان داده ای استفاده می کنند...آیا اصلا ازش استفاده می کنند!؟

تقصیر هیچ کس نیست. ما یاد گرفتیم اول از همه در جستجوی اندیشه پاک باشیم بعد سخن و عمل پاک. و از قضای روزگارت آن را در میان مومنیت نیافتیم. اغلب ترکیب ناهمگونی بودند از ریا و غرض و رشک و دورویی و بدترین اتفاق در حق انسانیت: سرکوب دائم خویشتن و دیگران. تقصیر هیچ کس نیست...

ما می رویم و می رویم. می گردیم و می گردیم . ما بارها و بارها توهین می شنویم ما تحقیر می شویم ما زخم می خوریم ما درد می گیریم ماغرورمان می شکند ما خودمان می شکنیم . ما محکوم می شویم چون یک رو بیشتر نداشتیم و درون و بیرونمان یکی شد. چون پاک و منزه نگه داشتن اندیشه ارزش بود.چون همیشه اول جلو رفتن و سلام کردن برایمان ارزش بود. چون خود را زنده و باطراوت نگه داشتن ارزش بود. چون به وقت شادی با آسودگی خندیدن ارزش بود. چون از روی آتش پریدن ارزش بود. چون خود خود بودن ارزش بود.چون زن بودن و به خود احترام و ارج نهادن و بابتش به کسی رشوه ندادن ارزش بود...

من حتی خنده ام می گیرد که دارم این حرف ها را می نویسم بس که خواسته هایی پیش پاافتاده و کوچک و کودکانه اند. بس که دم دستی اما اینقدر دورند...

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۱ | 16:36 | نویسنده : انوشه قادری |
دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت،آنكه لایق دوست داشتن است را دوست دارد...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۷ | 23:1 | نویسنده : انوشه قادری |

لحظه ی دیدار نزدیک است ...


باز من دیوانه ام ، مستم !


باز می لرزد دلم ، دستم !


باز گویی در جهان دیگری هستم ...


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !


های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !


و آبرویم را نریزی ، دل !


ای نخورده مست ،


لحظه ی دیدار نزدیک است ...

اخوان ثالث



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۳ | 23:42 | نویسنده : انوشه قادری |
چه می دانستم قلب ها بی خبر از عاطفه اند !
چه می دانستم باغچه ها پر از عریانیست !
چه می دانستم اینجا کعبه شان سنگیست !
چه می دانستم دیوار ها سایه ای از کور رنگیست !
چه می دانستم من از آن شب !
چه می دانستم وعده صبح سپید پوچ و تهیست !
چه می دانستم با نگاهت هیچ چشمی همراه نیست !
چه می دانستم زندگی از سر آغاز خودش آگاه نیست !



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۲ | 9:44 | نویسنده : انوشه قادری |
مي قدم مي زنيم
کمي صحبت مي کنيم
کمي ميخنديم
کمي ناسزا مي گوييم
کمي مي دويم
کمي همديگر را قانع مي کنيم
.........
من و غمم را مي گويم
تصميم مي گيريم
کمي با هم زندگي کنيم
فقط کمي تنهاييم............!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۲ | 9:42 | نویسنده : انوشه قادری |
نگران حال این روزهای من نباش
من همین جا
میان پس مانده های دیروزم
شعری میسوزانم
واژه ای ورق میزنم
و گاهی !
میان سوز سکوت
اشکی گرم میریزم
و بی صدا !
جرعه جرعه مینوشم.
نگران حال این روزهای من نباش...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۲ | 9:41 | نویسنده : انوشه قادری |

کودکی من و تو چه زود بزرگ شد. آرزوهایی که آن روز در خاک پاک وطن پا گرفت ولی امروز اینجا به پایان رسید.روزهایی که نه پایان مشخص دارد و نه مکان مشخص.

دیروز که کودک بودیم چه سرخوش بودیم .اما امروز افسرده ایم زیرا که کودکی ایمان دچار قصه های تلخ شد. دوری , هجرت؛ فقر؛ اعتراض و آخرش !!!

این دنیا همیشه همینطور است. روزهای سختی ؛ روزهای تصمیم گیری؛ روزهای سخت ماندن یا رفتن؛روزهای انتخاب خاموشی و....

روزهای نوشتن آرزوها؛وعده هایی که دیگر نشان از بهار ندارند! زیرا که بهارمان پاییز شده.! هوانیست فضا نیست. بهار سرما به ارمغان آورده و این کودکی من؛ ما و اوست . کودکی که بین زمین و آسمان ماند؛ کودکی که در آن بین یخ زد!

همگی تماشاگر مرگ آروزهای ما هستند و چه بی صدا و مظلوم کودکی مان کشته شد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۲ | 19:35 | نویسنده : انوشه قادری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.